عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

233

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

و وضع در آن مكان شگفت كردم و گفتم : سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد ، پاسخ داد كه : عموجان ! سلام و رحمت خدا بر تو باد . پرسيدم : جوانمرد از كجايى ؟ گفت : از شهر دمشق‌ام ، پرسيدم چه هنگامى از آنجا بيرون آمده‌اى ؟ گفت : پيش از ظهر . معروف مىگويد : من شگفت كردم كه ميان دمشق و آنجا كه او را ديدم مراحل بسيارى فاصله بود ، از او پرسيدم : مقصد كجاست ؟ گفت : مكه ، دانستم كه او را در اين راه مىبرند ، از او بدورد كردم و او برفت ، و او را تا سه سال پس از آن نديدم . روزى كه در خانه خود نشسته بودم و درباره او و كارش مىانديشيدم كسى در زد چون بر در خانه رفتم همو را ديدم ، بر او سلام دادم و خوشامد گفتم و به خانه آوردمش ، ديدم از همه بريده و سرگشته و از دست شده است ، سر و پابرهنه بود و جبه‌اى پشمينه بدون آستين بر تن داشت . گفتم : هى بگو چه خبر است ؟ گفت : اى استاد ! چندان به من لطف كرد تا مرا به دام كشاند و مرا هدف تير خود قرار داد ، گاه با من لطف مىكند و گاه تهديدم مىكند . گاه مرا گرسنه مىدارد و گاه كرامت مىفرمايد ، اى كاش مرا به پاره‌اى از اسرار اولياى خود آگاه مىفرمود و سپس آنچه مىخواست نسبت به من انجام مىداد . معروف مىگويد : اين سخن او مرا به گريه انداخت ، گفتم : پاره‌اى از آنچه را كه پس از جدايى از من بر تو گذشته است براى من بگو . گفت : هيهات كه من آن را آشكار سازم و حال آنكه او مىخواهد آن را پوشيده دارد . ولى نخستين چيزى كه در راه آمدن پيش تو ، اى سرور و مولاى من ! نسبت به من انجام داد چنين بود . جوان شروع به گريستن كرد ، من گفتم : چه عنايتى فرمود ؟ گفت : نخست سى روز مرا گرسنه داشت ، سپس به دهكده‌اى رسيدم كه در آن مزرعه خيارى بود ، خيارهاى آفت‌زده و كرم‌افتاده را كنده بودند و كنارى ريخته بودند ، من نشستم و سرگرم خوردن آن خيارها شدم ، صاحب مزرعه خيار كه مرا ديده بود شتابان خود را به من رساند و شروع به زدن بر پشت و شكم من كرد و مىگفت : اى دزد ! اين خيارزار مرا كسى جز تو ويران نكرده است . مدتهاست در كمين توام تا اينك به تو دست يافتم ، در همان حال كه او مرا مىزد سوارى شتابان خود را بر او رساند و تازيانه بر سرش فرود آورد و گفت : به دوستى از دوستان خدا دست مىيازى و به او دزد مىگويى ؟ صاحب مزرعه خيار دستم را گرفت و به خانه خود برد و هيچ چيز از كرامت را نسبت به من فرونگذاشت و از من حلال بود مىطلبيد و مزرعه خيار خود را در راه خدا وقف براى اصحاب معروف كرخى كرد . من به او گفتم : نشانىهاى معروف را به من بده و چون نشانىها را داد بدين‌سبب كه ترا ديده بودم شناختم و دانستم تو هستى .